محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )

362

مناقب مرتضوى ( فارسي )

سلمان فارسى نزد سيّدة النّساء شش درهم آورد . در اين اثنا امير المؤمنين از پيش سيّد المرسلين آمده طلب طعام نمود . سيّدة النّساء گفت : نيست چيزى نزد من جز اين شش درهم كه سلمان آورده و مىخواهم براى حسنين طعام مهيا سازم . پس امير دراهم را گرفته به جهت طعام خريدن بيرون رفت . ناگاه به مردى رسيد كه مىگفت : من يقرض المولى الوفى ؟ امير دراهم را به او داده مراجعت نموده به فاطمه حقيقت حال بيان نمود . فاطمه گفت : هر آينه تحقيق وفا خواهد كرد . امير المؤمنين به خدمت خير المرسلين روانه شد . در راه اعرابيى ناقه با خود داشت ، ملاقى شده گفت : يا ابا الحسن ، مىخريد اين ناقه را ؟ گفت : بهايش با من نيست . گفت : نسيه بخر . امير به صد درهم خريده روان شد . اعرابى ديگر ملاقات كرده گفت : يا على ، مىفروشى اين ناقه را ؟ گفت : بلى ، گفت : به چند ؟ فرمود : به صد درهم . پس اعرابى سيصد درهم داده ، برد . امير المؤمنين به خانهء خود آمده صورت واقعه را به سيّدة النساء بيان نموده به ملازمت سرور انبيا رفت . آن سرور فرمود : يا اخى ، من خبر دهم تو را يا تو مرا خبر مىدهى ؟ امير گفت : يا رسول اللّه ، سخن از زبان مبارك تو خوش‌تر باشد . آن سرور فرمود : مىشناسى آن هر دو اعرابى را ؟ امير گفت : رسول خدا بهتر مىشناسد . فرمود : بخ بخ يا ابا الحسن ، اعطيت ستّة دراهم اعطاك اللّه ثلاث مائة درهم . يعنى ، مژده باد تو را اى ابو الحسن ، دادى تو شش درهم ، عطا كرد تو را حق - سبحانه و تعالى - سيصد درهم عوض آن و بايع جبرئيل بود و مشترى ميكائيل و به روايتى ديگر اسرافيل - عليهم السلام . » منقبت : در فتوحات القدس مسطور است كه : « سلطان اوليا على مرتضى - كرّم اللّه وجهه - از كوفه هر دو سه روز لواى توجه به بيرون شهر مىافراخت و در موضع بحر الصفا نشسته به جانب دريا نظر مىانداخت . روزى در آن موضع نشسته بود كه زورقى بحر الصفا نشسته به جانب هويدا . چون به كنار رسيد ، جوان از زورق فرود آمده به خدمت امير رسيده رسم تحيت و سلام بجاى آورد . چون امير المؤمنين با آن جوان به سوى منزل خود راه سپرد ، ابواب مهمان‌نوازى بر وى بگشود و از احوال او استفسار نمود كه از كجايى و سبب آمدن تو در اين شهر چيست و مهمت با كيست ؟ گفت : از يمن مىآيم و در يمن دو پادشاه است : يكى مؤمن و يكى كافر . نصف ملك از مؤمن است و نصف از كافر و پيشهء من در يمن تره‌فروشى است و دكان من بر درگاه پادشاه كافر واقع شده و او را دخترى است در غايت حسن و جمال و زيبايى و نهايت محبوبى و رعنايى . روزى با زينت تمام متوجه حمام شد . چون مرا در دكان ديد ، برقع برانداخت و مرا شيفتهء خود ساخت و گفت : اى جوان ، هر روز از براى ما طبق سبزى